نیلاینیلای، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

نیلای , ماه من

یلدا مباررک

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند،با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود با اولین شب پاییز،هرشب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر آسمان می کشید. تا آدم ها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند. یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت و لابه لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید وشب به بوی او آغشته می شد. یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که میدانی،همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد. فرشته ها به هم گفتند:یلدا آبستن است.آبستن خورشید. و هرشب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد وشبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر ز...
1 دی 1390

یلدا

یلدا مبارککککککککک ،یلدای دختر نازم مبارک الاهی ١٢٠ تا یلدای دیگرو هم ببینی همیشه شاد باشیییییی مامانم میبوسمت ...
1 دی 1390

نیلای راه میرودددددددددددد

سلام دخترم مامانی کم کم داری راه میری ماشالله ، عزیزم روی پاهات وایمیستی شروع میکنی به رقصیدن و از اون جایی که نمیتونی خوب تعادلتو حفظ کنی میوفتییییییییی ای جانم مامانی پیشی من میومیو کردنات شنیدن داره مامان دلش میخواد بخورتت کارای بدم یاد گرفتی همش  دستتو میکنی داخل چراغ اخه بوی نفت میگیره دستت یا میخوای بزور بری پشت تلویزیون ای وای من خطر داره قشنگی مامان سر همین موضوع امروز منو تو یه دعوای حسابی کردیم بعدشم همدیگرو بغل کردیمو بوسیدیم      ولی همچنان تو میری اون پشت منم داد میزنم نیلاااااااااااااااااااااااااااای خوب مامانی میترسم . جوگولو تو چرا مامی رو دعوا میکنی من که کار بد نمیکنم من که بهت شیر می...
28 آذر 1390

نفس من

سلام دخی من،مامانی من یکم نگرانت  شدم اخه چرا دیگه راه نمیوفتیییی، من همیشه نگرانتم. مامانی خیلی بلایی >نمیتونم ازت دور باشم حتی یه لحضه واقعأ برام سخته نمیتونم دوریتو تحمل کنم وقتی کار دارم و نمیزاری من کارامو بکنم میبرمت بالا پیش خالت و شروع میکنی به رقصیدن و اواز خوندنو شادی کردن الاهی همیشه بخندیو شاد باشی ولی مامانیت تند تند کاراشو میکنه که بیارتت پایین اخه زود دلش برات تنگ میشه خیلی زود  میخوام برت گردونم پیش خودم ،خانومم مامان بی تو میمیره  تو عمر ونفس مامانی   .  دوست دارم یه عالمه هر چیییی بگم بازم کمه ...
24 آذر 1390

بدون عنوان

مامانی وقتی میخواستم شمع روشن کنم دیدم اوه چقدر ارزو دارم همه بچه ها شمع زیاد داشتن مل مل ١٠ تا روشن کرد پرسیدم چرا ١٠ تا ؟گفت :ارزوی خوشبختی دارم گفتم خوب این شد یکی ٩ تای دیگه چین مل مل گفت خاله ارزوی خوشبختی خیلی مهمه با یکی نمیشه شمع زیاد میخواد. امیرم که  گیر داده بود کی ارزو کنه اولش وسطش  یا اخرش منم که شمع کم  اوردم. ایبشالله همه ارزو هاشون براورده بشه گلی جون ...
20 آذر 1390

بدون عنوان

سلام سلام صد تا سلام سلام مامانی، جوجوی من ببخشید که این سری خیلی دیر شد اخه ما مهمون داشتیم شانی امده بود وقتیم که شایان میاد همه بروبچ میان اینجا ،خونمون شلوغ بود توام حالی کردی ثمین  مریم امیر سما مهیار سبحان . عاشورا تاسوعا اینجا بودن با هم رفتیم مسجد دسته ها رو دیدیم و تو جیگر مامانی با دسته ها میرقصیدییییییییییی عزیزممممممممممم ولی بابایی یلدت داد که سینه بزنییییی .   شام غریبانم با همه بچه ها رفتیم کوهستان پارک شمع روشن کردیییییییم یخیدییم حسابی مثل دختر کبریت فروش لرزیدیم اه مادر بزرگگگگگگ   خلاصه امسالم تمام شد شیان فردا میره سما ثمین جمعه رفتن کم کم داره خلوت میشه ای بابا یا امام حسین هوای همه نی نی هارو داشته باش م...
20 آذر 1390